...
خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر…
ابوسعید روزی از بازار میگذشت ... گفتند کنار بروید ... امیر مقامران میآید ...
به امیر گفت چگونه به این مرتبه رسیدی؟!
گفت به راست بازی و پاک بازی ...
شیخ ناله ای زد و گفت :راست باز و پاک باز و امیر باش ...
*مقامران :قماربازان
حاجی میگفت :"به شاگردم اعتماد داشتم ... بارها امتحانش کرده بودم ... حتی همه همکاران هم میگفتن ما رو سر این بچه قسم میخوریم ... اما همیشه ته دلم میگفتم بازم باید امتحانش کنم ...
تا اینکه یه روز مخصوصا وقتی داشتم با تلفن حرف میزدم یه آتویی از خودم دادم دستش ... حرفی زدم که اگه تو بازار میپیچید آبرویی برام نمیموند ... و خوب طبیعیه که اگر هم کسی میفهمید میدونستم از کجا درز کرده ...
گذشت ... دو سالی از این قضیه گذشت تا یه روز کارمندم بهش تهمت دزدی زد ...
کار به پادرمیونی چند تا از تجار دیگه کشید و طفل معصوم رو گذاشتن زیر منگنه که یالا اعتراف کن ...
اونم فقط سرش پایین بود و میگفت من دزد نیستم ...
تا اینکه بالاخره صبر همه تموم شد و دست بردن زنگ بزنن آگاهی ...
اونجا بود که به همه شون نهیب زدم که کسی کاری نکنه ... میدونستم کارمندم سر و گوشش میجنبه .. ولی چون دله دزدی بود چیزی نمیگفتم ...
گفتم این بچه با چیزی که از من میدونست در چشم به هم زدنی میتونست آبروی چندین ساله منو ببره ... اما با اینکه خودش متهم بود ولی دم نزد ...
وقتی همه رفتن یه نفس راحت کشیدم و گفتم دمت گرم پسر ... رازداریت حالا بهم ثابت شد ..."
![]()
میگن از کوه بیفتی ... ولی از چشم نیفتی ...
...
میگن خدا چند سال از آخرای عمر آدم کم کنه ... ولی یه ذره به شانس آدم اضافه کنه ...
![]()
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت
این شعر رو هم این دوستمون تو کامنتهای پست قبل نوشته بود ... قشنگ بود گفتم همه ببینن![]()
یه وقتائی هم هست نمیدونی چرا هنوز پاهات رو روی زمین میکشی و راه میری ...
معلوم نیست کجا جاموندی ...
شدی مصداق اونی که "با زنده های شهر قدم میزند هنوز" ...
![]()
میگم تو چرا دم به دقیقه خونه خواهرت هستی؟! زندگی نداری مگه؟!
میگه مگه نمیدونی؟! به من میگن آباژور![]()
پ.ن:هی بگین نوشته های من محتوا نداره! دیگه چی میخواین؟! آباژور= برادرخانم!
![]()
دیروز به توبه ای شکستم ساغر ...
امروز به ساغری شکستم توبه ...
پی نوشت:لبریز که باشی هر قدر هم تکانت بدهند صدایت درنمی آید ... ![]()
"درون سینه آسایش ندارم ...
نیستان را به آتش میکشانم ..."
به گمانم سدساز خوبی بشوم ...
وقتی میشود جلوی سیل خروشان اشک را که تا پشت پلک آمده پیش نامحرمان گرفت ...
مگر آفتاب نگاهت این کوه یخی را آب کند ...
پی نوشت : چه دردیست در میان جمع بودن ... ولی ...
تو مدیریت باید حواست باشه ... در عین تقسیم وظایف به کار کسی اعتماد نکنی و خودت هم پیگیر کارت باشی ...
و الا بعدا با هزینه و ضرر بیشتری اون کار انجام میشه ...
حالا فرق نمیکنه این مدیریت تو کار باشه یا تو روابطت ...
تو روابط هم نباید این طور فکر کنی که طرف خودش حواسش هست و از طرف تو نیاز به مراقبت نداره ...
خلاصه از ما گفتن بود ![]()
روی بنر کاندیدای مجلس نوشته بود:
"شیفته خدمت
خادم ملت ..."
منم بی هوا گفتم :"ارواح عمه ات"![]()
یعنی اون قافیه اش تو حلقم![]()
خدایا اشکال ندارد ما در مطلع ماه "اردی بهشت" دعای تحویل سال بخوانیم؟!
"اردی بهشت" وسط سیبل بهاره ... نه سرمای فروردین ... نه گرمای خرداد ... خود خود بهار ...
خدایا به حرمت عشق ... طراوت بهشت را در "اردی بهشت" بر دلمان جاری کن ...![]()
پی نوشت:در رفتن جان از بدن ... گویند هر نوعی سخن ... من خود به چشم خویشتن ... دیدم که جانم میرود ...![]()
"درخت ... درخت است ...
حتی اگر باران نبارد ... و یا آفتابی نباشد ...
ریشه ها ناامید نمیشوند ... "![]()
یه جایی خوندم اینو ...
گفتم آره ... حتی اگر با آهنگای جینگول "اندی" هم گریه کنی ... بازم از بین اشکها یه نوری میتابه ...
طاقت بیار رفیق ... ![]()
-: میگه تو که تا حالا تجربه مشترک نداشتی ...
+: میگم از کجا میدونی؟! من تو خصوصی ترین جایی که هر فرد میتونه داشته باشه تجربه مشترک دارم!![]()
-: میگه یعنی چی؟! تو که مجردی ... یعنی میخوای بگی ...
+: میگم چیه دور برداشتی بابا!
پارسال که رفته بودم آزمایش اعتیاد بدم با تکنیسین آزمایشگاه با هم رفتیم تو مستراح![]()
مگه از اونجا خصوصی تر هم داریم؟!![]()
... و به این میگن آچمز کردن طرف مقابل با دو حرکت ![]()
پی نوشت:پارسال برای استخدام تو یه سازمان دولتی مجبور شدم برم تست عدم اعتیاد بدم ... البته بعد از اینکه دو روز اونجا کار کردم ...استعفا دادم ...![]()
دلیل استعفام هم این بود ... لطفا کمی گرگ باشید!
![]()
با فرشاد و فرزاد هم سن و سال بودم ... فرشاد یک سال بزرگتر از من بود ... فرزاد یک سال کوچکتر ...
ده ... یازده سالی میشد با هم جور بودیم ...
فرشاد رو به واسطه کارش خیلی وقتا همراهی کردم ... تقریبا هر وقت گیر میکرد اولین نفر به من میگفت ... بابت همین حرف و حدیث هم زیاد شنیدم ...
با فرزاد هم رفیق بودم ...تقریبا هر جا ما بودیم اونم بود ...
گذشت تا دو سال پیش که فرشاد ازدواج کرد ... فرزاد بیشتر به من نزدیک شد ... تنها بود ...منم هواش رو داشتم ...
خیلی وقتا شونه من تکیه گاهش بود و من سنگ صبورش ...
حدودا یک سالی بخاطر مشغله زیاد هر دومون کمتر میدیدم همو ...
فهمیده بودم داره سر و سامون میگیره ... منتظر بودم خبرش رو خودش بهم بگه ...
تا اینکه به گوشم رسوندن شب عید نامزد کرده فلان روز هم عقدشونه ...
دوست مشترکمون گفت شب عقد انتظار داشتم تو ساقدوشش باشی ... چرا نبودی؟!!!
گفتم رفیق ... فرزاد اولین کسی نبود که فقط دلتنگیاش رو با من بود ...
چند وقت پیش با همسرش دیدمشون ... به روش نیاوردم ... از ته دلم آرزو کردم خوشبخت بشن ...
پی نوشت۱:اینا رو ننوشتم که نق و ناله کنم ... نوشتم که یه چیزایی یادم بمونه ... یادم بمونه که از این به بعد اگر سنگ صبور کسی شدم حواسم باشه که ممکنه فراموش بشم ...
به اندازه همین چند خط دلخوری رو فکر کنم حق دارم ...
![]()
پی نوشت ۲:به اینجا سری بزنید اگر تونستید کمک کنید ![]()
هم نام بودن با او افتخاری بود که در ابتدا نصیبم شد ...
در طول سالهای عمرم زیاد شنیده بودم از او ... از یتیم نوازیهایش بسیار خوانده بودم ...